وقتی رو به من میکند و میگوید "درد را از هر طرف که بخوانی درد است"، من مستاصل با چشمانی که حالا دیگر کنترلش از دستانم خارج شده و حتمن در قعرش خیسی دیده میشود بهش نگاه میکنم. هیچ نمیگوییم. حالا هر دو نگاه شدیم، از چشمهایمان حرف میکشیم.
باید در آن فضای سنگین، خوب و سرشار از امید میبودم. بیراه نگفتهام اگر بگویم نقشم را خوب بازی کردم. حالا اما خستهام ...
کلمات کلیدی :چرندیات
