نویسنده : شبح اپرا~ ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠

اگر امروز صبح زود یک آدم خوشحال و خندان دیدید که خیابان ولی‌عصر را در سرما پیاده گز می‌کند و یک کوله پشتی به پشت دارد و شالی که به زور شال گردن روی سرش بند شده و نیشش تا بناگوش باز است و انگار برای خودش جوک تعریف می‌کند و یکهو نیشش بازتر می‌شود...، بدانید دیوانه نبوده.‏

حتمن مقنعه‌اش را در اثاث‌کشی گم کرده و خدا خدا می‌کند تا یکی از مغازه‌ها باز شود تا مقنعه‌ای بخرد و هجوم ببرد برای انتخاب واحدش... هی یاد ِ مقنعه‌ی گم شده می‌افتد و هی خنده‌اش می‌گیرد و هی... :دی




کلمات کلیدی :روزانه‌هایم




نویسنده : شبح اپرا~ ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠

اینکه اولش از کی شروع شد را درست یادم نمی‌آید.‌‏

زنگ خانه را زدند و صدای کامیونشان پشت در شنیده می‌شد. درهای بالا و پایین هر دو باز بود. می‌پرسیدند شیشه هر چه دارید اول بدهید که جاسازی کنیم. بهشان گفتیم از همین در بالا بیایند تو. فرش‌ها را نیمه تا کردیم. هنوز برف اول بهمن در حیاطمان مانده بود. با کفش‌هایشان می‌آمدند تو و بدون آنکه به آن پادری دقت کنند، خیسی کفش‌هایشان روی کاشی‌ها و موکت‌ها نقش می‌بست. من؟ حرصم گرفته بود. هی پیش خودم می‌گفتم اینجا خانه‌ی ماست. قانون خودش را دارد. نباید با کفش کثیف وارد شد. هر چند خودم بارها دیرم شده بود و با کفش دویده بودم بالا و از اتاق وسیله برداشته بودم، اما ماجرای من فرق داشت. حالا چند تا غریبه آمده بودند و وسایل را یکی یکی پشتشان می‌زدند و می‌بردند.‏

بهت‌زده بودم.اما به گمانم اولش اینطوری شروع شد که گفتند چسب پنج سانتی می‌خواهند و چسب ما در آن شلوغی خانه پیدایش نبود.‏ من بدو بدو از خانه خارج شدم و از در پشتی کوچه برای خریدن چسب رفتم. اشکم روان بود. هوای آن شب از آن هواهای یخ بود. چسب را که گرفتم باز بدو بدو آمدم و با همان کفش‌هایم وارد خانه شدم و... لال شده بودم. میدانستم که حرف زدنم معادل با گریه و بعد ناراحتی همه است. انگار تازه باورم شده بود از خانه‌ی کودکی می‌رویم. نه که خیلی اهل دل بستن به خانه باشم، نه! بهت‌زده بود. کامیون اول که به سمت خانه‌ی جدید رفت، کف خانه دراز کشیدم و گذاشتم اشک‌ها آرام آرام بریزند. آن همه آشفتگی اطرافم، آشفته‌ترم می‌کرد.‏ اما دیگر باورم شده بود.‏

حالا که به آن خانه تقریبن خالی می‌روم دیگر انگار برایم عادی شده. گل رزی که نوروز هر سال به زور به دنیا می‌آمد، امسال خیلی زودتر از موعد غنچه داده، محض دهن کجی یا چه را نمی‌دانم. دیروز عصر کندیمش که از نبودنمان در این خانه باخبر نشود. آخر گل‌ها هم دل دارند.‏

 پ.ن: پنج‌شنبه ششم بهمن 90 ساعت 18:30...‏

پ.ن2: جای جدید خوب است. هیجان انگیز است. تجربه‌ی داشتن همسایه بالا و پایین برایم خنده‌دار است. اینکه نتوانم در پله‌ها هار هار بخندم و بلند حرف بزنم برایمژانگولربازی خودش را دارد. تجربه‌های جدید صبر کنید آمدم :دی

پ.ن3: تنها جای درددار ماجرا، اسباب‌کشی دوباره است و دوباره هرج و مرج و دوباره کارتن و بسته بندی و.... شما بخوانید گشاد بازی :ی




کلمات کلیدی :روزانه‌هایم و کلمات کلیدی :کافی‌نوستول




نویسنده : شبح اپرا~ ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠

روی کاغذ که اوضاع خوب است...
روی کاغذ که باشی، همه چیز خوب است و خوب پیش خواهد رفت..
 
 



کلمات کلیدی :روزانه‌هایم




نویسنده : شبح اپرا~ ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠

دست زیر چانه، منتظر، استرس، بغض، تلخی دهان، لرزه بر اندام، دستانی یخ کرده، دهانی قفل شده، قلبی که به سختی می‌تپد...

دستی که زیر چانه است و فقط منتظر است ببیند چه پیش می‌آید و دلی که هی می‌خواهد امیدوار باشد و.... برای این حالم جمله‌بندی درست و درمان لازم نیست. مغزم یاری نمی‌کند. فقط کاش بگذرد، کاش بهتر از چیزی که بوده بگذرد.‏

اینبار شاید تمرکز هم کاری از پیش نبرد..‏  کاش ببرد.... کاش..‏

 

پ.ن: حواسم هست که چند ساعت قبلتر از اینها برای فرهادی و جایزه‌اش روی زمین بند نمیشدم و حالا فقط یک لیوان آب دستم است که آرام‌تر شوم... که اوضاع آرام‌تر شود.‏ که باز تنها فکرم فرهادی باشد و جدایی‌اش... فقط جدایی نادر از سیمین‌ش، و نه هیچ چیز دیگر




کلمات کلیدی :تشویش




نویسنده : شبح اپرا~ ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠

   برخی شب‌ها هم هست که می‌دانی از فرط جنون به منتهاالیه انفجارش رسیده و هیچ کاری از دست تو بر نمی‌آید. فقط گوش می‌دهی، زیر لب چیزهایی می‌گویی، بغضت را فرو می‌بری و خیلی زودتر از موعد می‌روی به مامن تنهایی‌ت. کامپیوتر و چراغ را خاموش می‌کنی و پتو را روی سرت می‌کشی و از ترس ِ سرانجام آن زیر می‌لرزی و می‌گذاری اشک‌هایت آرام رها شوند. و تنها دست‌آویزت خدا خواهد بود. خدایی که ته دلت به وجودش اعتقاد داری. مجبوری اعقتاد داشته باشی که وقتی کاری از دستت بر نمی‌آید به او آویزان شوی و.... اما کاری از دست خدا هم برنمی‌آید...

پ.ن: این‌‌ها همینجا می‎‌ماند و دفن خواهد شد.

*مرا در شعرِ باد به خاک سپارید و/ یک پاکت سیگار و/ کتاب دن کیشوت و/ دیوان محوی را / بی زحمت برایم به‌جا نهید./ و رهایم کنید.خسته‌ام من. «سید علی صالحی»




کلمات کلیدی :تشویش




نویسنده : شبح اپرا~ ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳٩٠

درس بخونم..
درس نخونم..
درس بخونم..
درس ن....
اسمایلی پا در هوایی نزدیکی‌های آغاز سال 2012 و ترس از حیف شدن ِ وقت گذاشتن روی درسها :ی




کلمات کلیدی :روزانه‌هایم




نویسنده : شبح اپرا~ ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳٩٠

وقتی بین این همه کار و شلوغی و درس، بی‌خیال همه چیز شوی و یه بهانه‌ی ارائه‌ی مقاله در کنفرانس، چهار روزت را از صبح تا شب با چند دوست بگذرانی، دوستانی که حالا از هر کدامشان چیزی در خاطر داری که با آن ژست در ذهنت ثبت شوند، بهترین روزهای دهه‌ی نود را برایت رقم می‌زند.

تمام شب را در راه ِ 12 ساعته با اتوبوس بیدار بمانی و بخندی و سر درد بگیری برای بی‌خوابی، اما وقتی به مقصد رسیدی آنقدر همه چیز خوب باشد که تمام مدت خنده از لبانت دور نشود، حتی به بهانه‌ی سر درد. صبحانه‌ی ترمینال و آقایی که کف زمین را جارو میزد و خطی حرکت می‌کرد و ما از همان ابتدا، به خصلت شیرازیش گیر دادیم و تا آخر سفر هی و هی از این حال نداشتنشان حرف زدیم و با آن خندیدیم و قهقهه زدیم.

ظهرهایی که بحث بود بین پیچاندن کنفرانس و گشت و گذار و برنامه‌ریزی برای اول کجا را دیدن.. شیرازی‌هایی که ساعت پنج از حوصله نداشتنشان بیشتر جاها را تعطیل می‌کردند. ما چند نفری که آخر شب‌ها، با آن همه پیاده روی و خستگی، آواز می‌خواندیم و ماجرای اسفنج و پفک را پیش می‌کشیدیم و در خیابان‌های خلوت شیراز چشم به دنبال تاکسی می‌دواندیم و "فلکه گازوووو" می‌گفتیم و روی صندلی‌های سرد سر به آسمان برده بودیم و دنبال دب اکبر می‌گشتیم... و از خنده دلمان را گرفته بودیم و سرمست از خوب بودن و خنده‌ی بی‌دلیلمان، خوش بودیم.

عظمت حافظ و هیجان از فال گرفتن‌ها و تفسیرهایمان، داستان جذاب نقش رستم، تخت جمشید با آن همه فکر و خلاقیتش، باغ جهان‌نما و آن درخت عجیبش، ارگ کریم خان و کج شدگی‌اش، نارنجستان و سکه‌هایی که به خطا در آب افتادند و....
استرس روز اول برای ارائه و اسلایدی که مانده بود و تا نیم ساعت قبل از از ارائه جابجا شد..  شب قدم زدن‌ها و "هاااای" گفتن‌هایمان برای پرت کردن موضوع... شب‌بیداری‌ها در لابی و آن شبی که چند ساعت با ب حرف زدیم و لذت بردیم از بیدار بونمان...  روز آخر در ترمینال و ساک‌هایی که با خود کشیدیم و ایده زدن‌ها برای خلاص شدن از ساکها.. آن همه پیاده روی شب آخر به مقصد چند تا سیب‌زمینی (خودشون میگن آلو :ی) و فست‌فودهایی که سیب زمینی درشان یافت نشد...

همه‌ی اینها و خیلی چیزهای دیگر، سفر علمی- تفریحی شیراز را به عنوان بهترین‌های نود در خاطرم ثبت می‌کند.

 

پ.ن: جای چند دوست آن میان ِ خوشی‌ها، به شدت خالی بود و میشد با هر حرفی یادشان کرد. روزهاشان خوش




کلمات کلیدی :روزانه‌هایم و کلمات کلیدی :کافی‌نوستول




نویسنده : شبح اپرا~ ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠

با سلام و درود خدمت مقام معظم رهبری.
سخن را کوتاه می‌کنم و حرف آخر را همان اول بهتان می‌زنم. بنده به اندازه‌ی جناب سروش ادبیات‌دان نیستم و بلد نیستم آنقدر خوب سخن بگویم.. حتی وقت و حوصله‌ی زیاد‌نویسی هم ندارم، فقط خواستم طی نامه‌ای، با عرض احترام (همانطور که حر زمان، آقای نوری‌زاد سفارشمان کردند که محترمانه برایتان بنویسیم) بهتان بگویم:
غلط کردی شما و گُ... بعله!

با تشکر
دوم دی‌ماه 1390




کلمات کلیدی :نیمچه سیاسی




نویسنده : شبح اپرا~ ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠

پلک چشمم می‌پرد...

آمدم بگویم من که می‌دانم مسافری در راه نیست و این از خستگی این چند روز است و کم‌خوابی و چشمی که به زور باز مانده است و با استرس به روزهای آتی‌اش می‌نگرد... اما یکهو نیشی به ابعاد صورتم باز می‌شود..

مسافری در راه است.. مسافری بس عزیز..

پ.ن: و آذر ِمرگ ادامه دارد...




کلمات کلیدی :تشویش و کلمات کلیدی :روزانه‌هایم




نویسنده : شبح اپرا~ ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠

بارالها له نشم این زیر؟؟

کم نیارم یهو؟!

بپا منو....‌ :|




کلمات کلیدی :تشویش و کلمات کلیدی :روزانه‌هایم




نویسنده : شبح اپرا~ ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠

   قسمت سوم سیزن 6 گریز آناتومی را دیده‌اید؟ خواستم بگویم عمیقن به روابط بین آن هشت نفر حسودیم می‌شود. عاشق تک‌تکشانم، هر کدامشان را برای تکه‌ای از شخصیتی که دارند. اما اگر بخواهم درستت‌تر بگویم عاشق رفتار دو تا دوتای‌شان که با هم جفت شده‌اند و از همه بیشتر لکسی و مارک.. آن جمع شش نفره را تصور کنید که انتهای دو روز بیداری، نای خوشی کردن ندارند اما برای فرار از دغدغه و بحران‌های روزمره، بیخیال بحران شده و بیسبال بازی می‌کنند و برای هر ضربه‌ی درست به توپ از ته ِ تهِ دلشان می‌خندند.

   نه اینکه این جمع چند نفره را نداشته باشم و لمسش نکرده باشم، اما انقدر دور افتاده‌ایم و دغدغه‌های این روزهایمان فرق دارد که دلم تنگ می‌شود. حس اینکه تمام روز را با هم بگذرانید و با هم خوشی کنید و با هم بغض کنید و با هم از ته دل بخندید و...، شیرین است.

   اینها را گفتم که بگویم الان نشسته‌ام گریز آناتومی می‌بینم. فارغ از تمام برگه‌ها و جزوه‌هایی که روی زمین وسط اتاقم ریخته و دوستی که زنگ زده سوال از امتحان پیش ِ رو بپرسد و منی که نمی‌دانم چه جوابش را بدهم. سیزن 6 را می‌بینم و عمیقن از روابط این چند نفر آدم ِ ماجرا لذت می‌برم و برایشان ذوق می‌کنم. حتی اگر فیلم باشد :دی

پ.ن: درباره تیتر همین بس که دو قسمت اول سیزن 6 را دیده باشید، که عین زندگی‌ست. که می‌توان با آن دو ساعت فکر کرد و گریست و قبولش کرد و...




کلمات کلیدی :روزانه‌هایم و کلمات کلیدی :کافی‌رابطه




نویسنده : شبح اپرا~ ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠

سخت است فهماندن چیزی به کسی که نمیخواهد قبولش کند.
و منی که مانده‌ام باید هی بهش گوشزد کنم یا بگذارم به انکارش ادامه دهد...
سخت است..




کلمات کلیدی :تشویش و کلمات کلیدی :کافی‌رابطه




نویسنده : شبح اپرا~ ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠

   بین التعطیلین است و خوب این روزهای بینابینی تعطیل می‌شود. حتی اگر دولت چیزی نگفته باشد. بدین صورت که در ِ ولی‌عصر دانشگاه بسته است. در رشت باز است ولی خانوم گیری در آن وجود ندارد و این از عجایب‌الخلقه‌ی دانشگاه است. در حافظ هم باز است، باز هم بدون خانوم گیری.. و یک آقای نگهبان که لم داده روی صندلی... تصور آن دانشگاه بدون خانوم گیری برایم شبیه رویا‌ست. می‌خواهم بگویم حراستش لباس دختران را به مثابه‌ی جنگ نرم می‌گیرد و به خاطر یک وجب کوتاهی مانتو حتی از خواب پنجشنبه‌هایشان هم می‌زنند...:))
   اما امروز نیستند. لابد خیالشان راحت است امروز اتفاقی نمی‌افتد و فضای دانشگاه سال 90 خیلی با همان فضای سال 88 متفاوت است و حالا سوال اینجاست که 16 آذرهای معروف پلی‌تکنیک به هفته‌ی بعد موکول خواهد شد؟

پ.ن: 16 آذر 88.... پوووووووف عجب لعنتی‌ای بود...
  + چوب ِ چماق به دست، گٌله!
  + دانشگاه؟ زنده؟ ممنوع؟ هه! 




کلمات کلیدی :نیمچه سیاسی و کلمات کلیدی :کافی‌نوستول




نویسنده : شبح اپرا~ ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠

   آدمی هم گاهی تسلیم می‌شود. می‌گوید تسلیم و بعد منتظر می‌شود ببیند سرنوشت لعنتی چه چیزی برایش رقم می‌زند. فقط منتظر. می‌فهمی؟ منظورم این است که اگر تصمیمت تسلیم بود، حق نداری بنشینی برایش مویه کنی. به کارهایت برس، هر موقع زمانش رسید اگر لازم بود برایش مویه کن و دست و پا بزن. اما الان حق کم آوردن نداری.‏

در این مورد تسلیم هستم، اما انقدر کار هست برای انجام که تسلیم برابر آنها خود ِ شکست خواهد بود. می‌خواهم بگویم همیشه چیزی برای از نو شروع کردن هست.‏ 

  پ.ن: ب برایم می‌نویسد حواست به "دونت گیو آپ" جاش گروبان باشد. حواسم که می‌رود پیشش، می‌خواهم باز همه چیز را آغاز کنم و....  اما فایده ندارد. آدمی گاهی باید تسلیم شود. گاهی بهترین اتفاق در لحظه برایش همین تسلیم شدن است.‏




کلمات کلیدی :روزانه‌هایم




نویسنده : شبح اپرا~ ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠

بدترین سوال این روزها: اگر جنگ بشه می‌جنگی یا...؟
اگر جنگ بشه... اگر... اگر...

و این میتونه من ِ نازک نارنجی ِاین روزها رو، از بغض تا سر حد انفجار ببره...
چرا باید تو دهه‌ی دوم زندگیم، بیشترین دغدغه‌م آزادی دوستام باشه؟ ترس از اسید پاشی یا دزدیدن دخترا باشه؟ چاقو خوردن پسرا باشه؟ تحریم ایران باشه؟ جنگ باشه؟ و خیلی چیزهای این جوری که.... پوووووف
دردناکه... این دست و پا زدن تو ترس و بی‌خبری و اطمینان نداشتن به آینده‌ی خوب  دردناکه...

من نمی‌دونم اگر جنگ بشه چیکار می‌کنم و این خودش غمگین‌ترین حالت موجوده! نمی‌خوام بهش فکر کنم... می‌ترسم! حتی از فکر کردن بهش هم می‌ترسم و اشکم سرازیر میشه..




کلمات کلیدی :تشویش و کلمات کلیدی :نیمچه سیاسی